تبلیغات

پشتیبانی

بـیـخیـال هـمــﮧ چــے - بدون شرح

بـیـخیـال هـمــﮧ چــے

بدون شرح

هوا ابری بود و دلگیر.

 انگار آسمان هم دلش جایی گیر کرده که نه میبارد و نه صاف میشود.

 حاجی پایین سر در مغازه نشسته بود که حسین پیداش شد.

 با همان لباس های کهنه و ظاهر ژولیده ی داغونی که داشت.

 - سلام حاجی

 - سلام حسین چطوری

 - بد نیستم

 هیچوقت مستقیما کسی را نگاه نمیکند.

 همیشه یا سرش پایین است و یا نگاهش بی جهت به این سو و آن سو میپرد.

 انگار همیشه از همه شرمنده است.

 بیچارگی و درماندگی از سر و رویش میبارد.

 ولی از قدیم گفته اند خود کرده را تدبیر نیست.

 حاجی با کنجکاوی پرسید

 - راستی حسین قضیه این کوله چیه چند روزیه همش همراته؟

 باز سرش را پایین انداخت و با بند کوله اش بازی کرد و آروم گفت

 - حاجی شاید باورت نشه ولی کل زندگیم این توئه

 مطمئنم بخشی از "کل زندگی اش" مربوط به آن موادی میشود که مصرف میکند.

 آخر او چند سالی میشود که درگیر اعتیاد است.

 حاجی بحث را عوض کرد

 - حسین تمیز شدی. حموم بودی؟

 با لبخندی که نمیدانم دلیلش چیست گفت

 - اره حاجی دیشب رفتم دوش گرفتم. همینجوری تا صبح زیر دوش بودم

 - کجا مگه رفته بودی حموم که شب تا صبح باز بوده؟

 حسین نیم نگاهی به حاجی کرد و به آسمان اشاره کرد

 - لاکردار دیشب تا خود صبح یه کله بارون اومد ...






طبقه بندی: دل نوشته ها،
{ چهارشنبه 25 فروردین 1395 } { 13:43 } { HamzeH.Mi } ( نظرات : عدد )